به سان شب

 

به سان شب، تاریکم
بی حضور چشمانت .
به امیدی در دل 
از حضور فردا ، که تو را می بینم 
نور امید در دل و تبسم بر لب 
می نشینم لب حوض در کنار مهتاب 
قصه ها می گویم 
تا که بیدار شود دلبر شیرینم 

زهره مرداس
/ 2 نظر / 16 بازدید
زهراوفریده

ببینمت. . . گونه هایت خیس اســـت . . . باز با این رفیق نابابت . . نامش چه بود؟ هان! باران. . . باز با باران قدم زدی ؟ هزار بار گفتم باران رفیق خوبی نیست برای تنهایی ها . . . همدم خوبی نیست برای درد ها . . . فقط دلتنگی هایت را خیس و خیس و خیس تر میکنــــــد . .

سپیده

حواست باشه با کی "دست " میدی وگرنه همه زندگیتو از "دست " میدی